تبليغاتX
دست نوشته های یه پسر شیطون
چشمانم چشم به راه تو چشم در انتظارند با وفا پس کجایی ؟

تو چه هستی ؟

آتشی سرد ، فریادی خاموش، شروعی بی پایان ، مهری بی میزبان ،

اوجی در فرود ، فریادی در سکوت ، جنبشی در سکون ، غرشی در خموش

طوفانی امن ، سیلی مطمن ، صاعقه ای مهربان ، فریادی آرام ...

اشکی ، خوشحال؟

نمیدانم ، ناتوانم ، عاجزم ، از وصف خوبی هایت ...

هنوز هم طنین خنده هایت نوازشم می دهد

و مهر مادرانه ات تسکینم

هنوز هم برای من زنده ای گرچه من برای تو مرده ام

گیرم که مرده باشم اصلا برای این به دنیا امده ام که برای تو بمیرم

فریاد عاشقانه سر میدهم در هر کوی برزن ...

این خوشحال مال من است ببیندش تاج من است .

من حسودم او را با کسی تقسم نمی کنم او تنها سهم من است .

ای مردم زمانه از مکر و حیله حزر کنید

دست از حسادتان بکشید

این عشق مال من است و من از آن سرشادم

این خوشحال مال من است ببیندش تاج من است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/28ساعت 5 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

روز هاست که خبر از تو نیست مرا ...

حال احوال تو سراغی نیست مرا ...

تا به کی منتظر خط قرمز بنشینم ؟؟؟


+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/25ساعت 9 قبل از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

تو را نمی توان در حصار کلامت زندانی کرد ...

بهشت خدا با آن عزمت فرش زیر پای تو  می باشد ...

من چه بگویم که لیاقت خاک پای تو باشد ...

تو لطیف ترین آفرینش هستی هستی

حتی لطیف تر از برگ گل ها ، شبنم سحر ها، آب دریا ها ، نور ماه

و تو بهترین خلیفه ی خدا بر زمین هستی ...

دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/23ساعت 4 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

خبر از احوال تو نیست مرا ...

نکند گره ای در کار داری؟؟؟

پس چرا مرا دوست صدا میکنی ؟؟؟

وقتی که گره گشایی تو نیستم ؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/21ساعت 11 قبل از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

راست می گویی  ؟؟؟

عاشقی را در ماه تو رقم زده اند؟؟؟

با کی می گویی سخن با کودک ؟؟؟

چه می پنداری از من ؟؟؟ سنگ...

ن بابا من هم دل دارم ...

من هم آدمم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/19ساعت 0 قبل از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

تبریک روز ها چه ارزشی دارند وقتی که روزی بی تو سر می شود ...

من به نبودنت عادت نکرده ام

تلخی روزها مرا از یاد تو غافل کرده است ...


اه چه تلخ زمانه ای شده است .

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/16ساعت 11 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

نزدیکی به من و از من دوری ...

هردم صدایت را می شنوم با اینکه ساکتی

دیدگانم تورا میبینند با اینکه نیستی

پس کی می ایی خوب من چرا نیستی؟

دلتنگ صدایت ، نگاهت، سلامت شده ام ...

کاش بیای و ببینی چه شده ام ای دوست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/10ساعت 5 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

نبودنم را به حساب بی علاقه گی ام مگذار ای دوست ...

زمانه با من بد تا می کند ...

دست من نیست نبودنم ...

زمانه با من بد تا کرده است ...

تو همیشه ساده ای و این ساده ایست که مرا شیفته خود ساخته است ...

منتظرم بمان حریف زمانه ام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/06ساعت 4 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

باز آمدنت را به فال نیک میگیرم ای دوست ...

که هرچه خیر می رسد از برکت اوست...

مست بودم از شادی آمدنت ...

خرابم ساختی با مستی تنت ...

اینبار دیگر اشتباه نکن ...

که میشکنم با رفتنت ...

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/02ساعت 2 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

ای دوست جولان می دهی بی پروا...

سخن میگویی از دلت ...

من دل ندارم ؟؟؟

من کجا ببینم فریاد های تورا

و من کجا فریاد زنم هم نوای تو ...

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/01ساعت 10 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

با تو هستم ای دوست ...

محبتی گر زمن میبینی چیزی جز وجود تو نیست...

از خوبی چشمان توست که من خوب دیده می شوم...

من فریاد به بودنت میسازم و تو دم از رفتن میزنی؟؟؟

به کجا داری چنین شتابان فرار میکنی؟؟؟

ب غیر من هم کسی را در دل داری؟؟؟

بیچاره دل من فقط تورا دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/31ساعت 10 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

آری منم خود منم که از یاد ها رفته ام منم که تنها در جاده های بی کسی مانده ام من بی هیچ قضاوتی عجولانه من تنها با تو هستم و تو تنها با من نیستی ... به کجا چنین شتابانی از من ... تا (ب) از دهانم خارج نشده تو برو برداشت می کنی اما در قلب و ذهن و جان من فقط بمان ادا می شود . (بمان)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/30ساعت 6 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

دزدانه سرک میکشم تا شاید ردپایت را ببینم

از ترس حسودان آهسته می نویسم تا شاید خطی بر احساست نیندازم...

بدم میدانم ...

ولی با تمام بدی سر تاپا شب و روز تورا می خواهم ...

نرو بی تو نمی مانم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/29ساعت 7 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

(ه)

من برای شما ایمیل زدم ...

ولی جوابی برای من نیومد

و من حتی نمیتونم مستقیم برای شما پیام بزارم پس بهتره که

ی طرفه قضاوت نکنیم من 3 شبه برای شما ایمیل زدم

و لی نمیدونم چطوری برای شما پیام بدم که به شما برسه


کتابی هم که معرفی کردم کتاب سمفونی مردگان نوشته

عباس معروفی و کتاب بادبادک باز نوشته خالد حسینی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/29ساعت 1 قبل از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

اصلا مزاحم نیستین فقط کافیه بگین کی هستین ...


بعضی وقتا زود دیر میشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/28ساعت 4 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

سلام...

حالتون خوبه ؟؟؟

گفته بودین اسمتون اذیتم میکنه ...

اما به نظر شما وقتی کسی ... نوشته جای اسمش من چطوری بشناسشم

وقنی هیچ مشخاصاتی نداره وقتی که هیچ آدرسی ندارین چطوری احولی از شما جویا باشم .

منتظرتان هستم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/27ساعت 8 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

آنجا که قدرت را نمی دانند کجاس ؟؟؟

مگر نمیگویند خوبان دنیا انگشت شمارند

پس چرا آنان را هم زجر می دهند ...

به جایی سقوط ، بجای بریدن ، بجای رها کردن ...

اراده کن بال بزن و پرواز کن به آسمان خیال من که

چشم به راه تو نشسته ام

+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/26ساعت 11 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

راست می گویی به خدا سپرده بودمت ...
اما تو چرا رفتی...
هرکه می رود سفر به خدا می سپارندش ...

برایت شبو روز دعا میخواندم تا نبینی گزند از زمانه ...
اما تو فکر کردی رهایت کردم ...

اصلا حق با توست من گفته ام برو ...
تو چرا رفتی ؟؟؟
کاش در همه چیز اینگونه حرف گوش کن بود .

+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/26ساعت 10 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

سلام خوبین ایمیلی که واسم گذاشتین باز نممیشه

بهتره ایمیل رو در همون متن پیام بزارین با تشکر ...


منتظرت بودم ...

+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/26ساعت 7 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

لحظه ها بی تو انگار تاب راه رفتن ندارند ...

بی تو انگار که آنان شتابی ندارند ...

بی تو حتی شب  و روز حالی ندارند...

حال که خوب می نگرم ...

آن ها همه خوبن مثل همیشه ...

بی تو این منم که میلی ب زندگی ندارم .

+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/25ساعت 6 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

کوک میکنم چشمانم را روی آمدنت اگر نیایی برای همیشه خواب می مانم .


+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/21ساعت 5 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

هیچ گاه ندانستی که با میل خویشتن در دام تو افتاده ام ...

من به تور تو عادت کرده بودم...

شاید تو تور پهن نکرده باشی ...

اما من به شوق صیاد قدم به دام نهادم تا ک صیاد را ببینم ...

ولی تو هم قلب مرا شکنجه دادی و شکار نکردی ...

به خدا میسپارمت صیاد زبردست روزگار...

+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/19ساعت 11 قبل از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

هر عید که می آید همه چیز تازه می شود ...

برگ ها نو می شوند

درختان زنده می شوند

دیدار ها تازه می شوند

پرنده ها نغمه زندگی سر می دهند

و همه شاد و خوش حال کنار هم ندای سرور می خوانند

اما...

این یاد توست که سالی دگر کهنه می شود ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/16ساعت 5 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

زن ها بهار اند و مردها زمستان ...

مرد ها هموچون زمستان سخت در تلاش و اند ...

روزها را یکی از پس از دیگری با تلاش فراوان سپری میکنند ...

با نثار هستی خویش زمین را آبیاری میکنند و کوهسارارن را سپید پوش

تا شیره جانشان را به آنان بدهند و آنان را زنده نگاه دارند ...

و زنان همچون بهار در خواب زمستانی به سر می برند ...

و آنگاه که موسم بهار به سر می رسد ...

از خواب برمیخیزند ...

طالب مهریه ای خویش میشوند...

همه هستی زمستان را میگیرند ...

شیره جان برف را میگیرند و به طراوت خویش مشغول میشوند ...

بی آنکه بدانند مرداشن ذره ذره آب می شود ...

و آنگاه که به اوج زیباییشان میرسند ...

مرد ها را در نابودی زمستان فراموش می کنند...

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/27ساعت 4 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

میدانستی به نفرت انگیز ترین کلمه دنیا بدل شده ای ...

میدانستی وقتی میشنومت احساس تهوع پیدا میکنم ...

از بس که به دروغ تکرار شده ای ...

شاید مقصر نباشی ... اما بی تقصیر هم نیستی ...

حالم از تو بهم میخورد ...

با اینکه روزی مقدس ترین کلام دنیا بوده ای ...

 از تو متنفرم ... دوستت دارم .


+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/26ساعت 0 قبل از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

در کنارم بودی چون  می گفتی ...

فرق دارم با دیگران ...

روزی که فکر کردی مثل دیگران هستم ...

ترکم کردی همچون دیگران ...

پس چیست آن فرق من و تو با دیگران ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/21ساعت 2 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

وقتی خود را در کنار تو احساس کردم اشتباه کردم ...

تنها بودنم هم بهانه ای نشد تا تو بفهمی...

تنها به تو فکر کردم ن ب خودم ...

ن ب جنس تو ...

به تو تو تو ... و باز هم تو ...

اما مار تور را گزیده بود و تو از ریسمان

سیاه و سفید ارادت من ترسیدی ...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/19ساعت 3 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

اول هر سال که میشه ...

با خودم میگم امسال دیگه برنامه ریزی میکنم ...

از همه وقت و زمان و لحظه لحظه زندگی به بهترین نحو استفاده میکنم...

دل کسی رو نمیشکنم ...

نو کری خدا رو میکنم ...

از اشتباهاتم دست میکشم ...

و سعی میکنم ی انسان ایده آل بشم ...

سال که تحویل میشه ...

بعد چند ساعت یادم می افته ای بابا قرار بود برنامه ریزی کنم ...

با خودم میگم خوب اشکال نداره ی روز استراحت از فردا شروع می کنم

فردا ... فردا ... فردا ...

حیف شد چه برنامه هایی واسه این سال داشتم

خدا یا کمک کن سال جدید رو خوب آغار کنم ...

آغاز سال جدید بر همگان مبارک باد .

( یک سال دیگر گذشت )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/18ساعت 8 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

سال جدید در راه است ...

همه چیز تازه و تازه تر می شود ...

شوق کودکانه تراوش میکند حتی دربزرگان ...

دنیا متولد می شود...

همه در تلاشند که چشم هایشان را بشورند...

اما ...

یک سال دیگر بی وفایه تو کهنه تر شده است و غمش عمیق تر ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/17ساعت 11 بعد از ظهر  توسط باب اسفنجی  | 

روز شب همه مشغول دعا و من بیچاره مشغول گناه ...

همه را دعایی کردن و جز من ...

آخر آنان پاک بودند جز من ...

باران هم کم بارید ...

از دست من ...

عارفان شب را سحر می کنند مشغول به عبادت ...

و من بیچاره همچنان مشغول گناه ...


گر تو دستم نگیری ای رحمان ...

من گنه کار سر به کوی که برم ؟؟؟

سحر گاهست ... دستگیرم باش و از این مرداب گناه نجاتم ده ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/17ساعت 4 قبل از ظهر  توسط باب اسفنجی  |