تو چه هستی ؟
آتشی سرد ، فریادی خاموش، شروعی بی پایان ، مهری بی میزبان ،
اوجی در فرود ، فریادی در سکوت ، جنبشی در سکون ، غرشی در خموش
طوفانی امن ، سیلی مطمن ، صاعقه ای مهربان ، فریادی آرام ...
اشکی ، خوشحال؟
نمیدانم ، ناتوانم ، عاجزم ، از وصف خوبی هایت ...
هنوز هم طنین خنده هایت نوازشم می دهد
و مهر مادرانه ات تسکینم
هنوز هم برای من زنده ای گرچه من برای تو مرده ام
گیرم که مرده باشم اصلا برای این به دنیا امده ام که برای تو بمیرم
فریاد عاشقانه سر میدهم در هر کوی برزن ...
این خوشحال مال من است ببیندش تاج من است .
من حسودم او را با کسی تقسم نمی کنم او تنها سهم من است .
ای مردم زمانه از مکر و حیله حزر کنید
دست از حسادتان بکشید
این عشق مال من است و من از آن سرشادم
این خوشحال مال من است ببیندش تاج من است.
حال احوال تو سراغی نیست مرا ...
تا به کی منتظر خط قرمز بنشینم ؟؟؟
تو را نمی توان در حصار کلامت زندانی کرد ...
بهشت خدا با آن عزمت فرش زیر پای تو می باشد ...
من چه بگویم که لیاقت خاک پای تو باشد ...
تو لطیف ترین آفرینش هستی هستی
حتی لطیف تر از برگ گل ها ، شبنم سحر ها، آب دریا ها ، نور ماه
و تو بهترین خلیفه ی خدا بر زمین هستی ...
دوستت دارم
نکند گره ای در کار داری؟؟؟
پس چرا مرا دوست صدا میکنی ؟؟؟
وقتی که گره گشایی تو نیستم ؟؟؟
عاشقی را در ماه تو رقم زده اند؟؟؟
با کی می گویی سخن با کودک ؟؟؟
چه می پنداری از من ؟؟؟ سنگ...
ن بابا من هم دل دارم ...
من هم آدمم.
من به نبودنت عادت نکرده ام
تلخی روزها مرا از یاد تو غافل کرده است ...
اه چه تلخ زمانه ای شده است .
هردم صدایت را می شنوم با اینکه ساکتی
دیدگانم تورا میبینند با اینکه نیستی
پس کی می ایی خوب من چرا نیستی؟
دلتنگ صدایت ، نگاهت، سلامت شده ام ...
کاش بیای و ببینی چه شده ام ای دوست
زمانه با من بد تا می کند ...
دست من نیست نبودنم ...
زمانه با من بد تا کرده است ...
تو همیشه ساده ای و این ساده ایست که مرا شیفته خود ساخته است ...
منتظرم بمان حریف زمانه ام .
که هرچه خیر می رسد از برکت اوست...
مست بودم از شادی آمدنت ...
خرابم ساختی با مستی تنت ...
اینبار دیگر اشتباه نکن ...
که میشکنم با رفتنت ...
سخن میگویی از دلت ...
من دل ندارم ؟؟؟
من کجا ببینم فریاد های تورا
و من کجا فریاد زنم هم نوای تو ...
محبتی گر زمن میبینی چیزی جز وجود تو نیست...
از خوبی چشمان توست که من خوب دیده می شوم...
من فریاد به بودنت میسازم و تو دم از رفتن میزنی؟؟؟
به کجا داری چنین شتابان فرار میکنی؟؟؟
ب غیر من هم کسی را در دل داری؟؟؟
بیچاره دل من فقط تورا دارد
از ترس حسودان آهسته می نویسم تا شاید خطی بر احساست نیندازم...
بدم میدانم ...
ولی با تمام بدی سر تاپا شب و روز تورا می خواهم ...
نرو بی تو نمی مانم .
من برای شما ایمیل زدم ...
ولی جوابی برای من نیومد
و من حتی نمیتونم مستقیم برای شما پیام بزارم پس بهتره که
ی طرفه قضاوت نکنیم من 3 شبه برای شما ایمیل زدم
و لی نمیدونم چطوری برای شما پیام بدم که به شما برسه
کتابی هم که معرفی کردم کتاب سمفونی مردگان نوشته
عباس معروفی و کتاب بادبادک باز نوشته خالد حسینی
بعضی وقتا زود دیر میشه
حالتون خوبه ؟؟؟
گفته بودین اسمتون اذیتم میکنه ...
اما به نظر شما وقتی کسی ... نوشته جای اسمش من چطوری بشناسشم
وقنی هیچ مشخاصاتی نداره وقتی که هیچ آدرسی ندارین چطوری احولی از شما جویا باشم .
منتظرتان هستم .
مگر نمیگویند خوبان دنیا انگشت شمارند
پس چرا آنان را هم زجر می دهند ...
به جایی سقوط ، بجای بریدن ، بجای رها کردن ...
اراده کن بال بزن و پرواز کن به آسمان خیال من که
چشم به راه تو نشسته ام
بهتره ایمیل رو در همون متن پیام بزارین با تشکر ...
منتظرت بودم ...
لحظه ها بی تو انگار تاب راه رفتن ندارند ...
بی تو انگار که آنان شتابی ندارند ...
بی تو حتی شب و روز حالی ندارند...
حال که خوب می نگرم ...
آن ها همه خوبن مثل همیشه ...
بی تو این منم که میلی ب زندگی ندارم .
من به تور تو عادت کرده بودم...
شاید تو تور پهن نکرده باشی ...
اما من به شوق صیاد قدم به دام نهادم تا ک صیاد را ببینم ...
ولی تو هم قلب مرا شکنجه دادی و شکار نکردی ...
به خدا میسپارمت صیاد زبردست روزگار...
برگ ها نو می شوند
درختان زنده می شوند
دیدار ها تازه می شوند
پرنده ها نغمه زندگی سر می دهند
و همه شاد و خوش حال کنار هم ندای سرور می خوانند
اما...
این یاد توست که سالی دگر کهنه می شود ..
مرد ها هموچون زمستان سخت در تلاش و اند ...
روزها را یکی از پس از دیگری با تلاش فراوان سپری میکنند ...
با نثار هستی خویش زمین را آبیاری میکنند و کوهسارارن را سپید پوش
تا شیره جانشان را به آنان بدهند و آنان را زنده نگاه دارند ...
و زنان همچون بهار در خواب زمستانی به سر می برند ...
و آنگاه که موسم بهار به سر می رسد ...
از خواب برمیخیزند ...
طالب مهریه ای خویش میشوند...
همه هستی زمستان را میگیرند ...
شیره جان برف را میگیرند و به طراوت خویش مشغول میشوند ...
بی آنکه بدانند مرداشن ذره ذره آب می شود ...
و آنگاه که به اوج زیباییشان میرسند ...
مرد ها را در نابودی زمستان فراموش می کنند...
میدانستی وقتی میشنومت احساس تهوع پیدا میکنم ...
از بس که به دروغ تکرار شده ای ...
شاید مقصر نباشی ... اما بی تقصیر هم نیستی ...
حالم از تو بهم میخورد ...
با اینکه روزی مقدس ترین کلام دنیا بوده ای ...
از تو متنفرم ... دوستت دارم .
فرق دارم با دیگران ...
روزی که فکر کردی مثل دیگران هستم ...
ترکم کردی همچون دیگران ...
پس چیست آن فرق من و تو با دیگران ...
تنها بودنم هم بهانه ای نشد تا تو بفهمی...
تنها به تو فکر کردم ن ب خودم ...
ن ب جنس تو ...
به تو تو تو ... و باز هم تو ...
اما مار تور را گزیده بود و تو از ریسمان
سیاه و سفید ارادت من ترسیدی ...
با خودم میگم امسال دیگه برنامه ریزی میکنم ...
از همه وقت و زمان و لحظه لحظه زندگی به بهترین نحو استفاده میکنم...
دل کسی رو نمیشکنم ...
نو کری خدا رو میکنم ...
از اشتباهاتم دست میکشم ...
و سعی میکنم ی انسان ایده آل بشم ...
سال که تحویل میشه ...
بعد چند ساعت یادم می افته ای بابا قرار بود برنامه ریزی کنم ...
با خودم میگم خوب اشکال نداره ی روز استراحت از فردا شروع می کنم
فردا ... فردا ... فردا ...
حیف شد چه برنامه هایی واسه این سال داشتم
خدا یا کمک کن سال جدید رو خوب آغار کنم ...
آغاز سال جدید بر همگان مبارک باد .
( یک سال دیگر گذشت )
همه چیز تازه و تازه تر می شود ...
شوق کودکانه تراوش میکند حتی دربزرگان ...
دنیا متولد می شود...
همه در تلاشند که چشم هایشان را بشورند...
اما ...
یک سال دیگر بی وفایه تو کهنه تر شده است و غمش عمیق تر ...
همه را دعایی کردن و جز من ...
آخر آنان پاک بودند جز من ...
باران هم کم بارید ...
از دست من ...
عارفان شب را سحر می کنند مشغول به عبادت ...
و من بیچاره همچنان مشغول گناه ...
گر تو دستم نگیری ای رحمان ...
من گنه کار سر به کوی که برم ؟؟؟
سحر گاهست ... دستگیرم باش و از این مرداب گناه نجاتم ده ...